حد و حدودها تا کجاست؟

فلسفه در دیپلماسی: آزادی

۳۱ شهریور ۱۴۰۲ | ۱۰:۰۰ کد : ۲۰۲۱۸۷۴ اروپا انتخاب سردبیر
نویسنده خبر: علی مفتح
علی مفتح در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می نویسد: سوزاندن چند باره قرآن کریم در آتش جهل و اجازه انجام آن از طرف بعضی کشورهای اروپایی بهانه ای شد تا در اولین بحث از این سلسله نوشتار به موضوع آزادی و اگر دقیق تر بگوییم آزادی لیبرال بپردازیم. 
فلسفه در دیپلماسی: آزادی

دیپلماسی ایرانی: خرد و حکمت همیشه جایگاه مهمی در نزد ایرانیان داشته است. در اوستا از دو فرّ سخن گفته شده: فر کیانی که موجب پادشاهی و کامیابی سران کشور است و فر ایرانی که مخصوص ایرانیان بوده و آنها را از چهارپایان و حیوانات متمایز می کرده، به آن ا خرد و دانش می داده و مایه چیرگی شان بر بیگانگان می شده است. در اسلام هم که به خصوص فقه شیعه با پیروی از حکومت نبی اکرم (ص) که انسان کامل و کمال انسانیت بوده و با تاکید بر ولایت اهل بیت (ع) باعث شده تا اندیشمندانی چون فارابی تنها راه دست یابی به سعادت حقیقی را در جامعه ای حکمت محور بدانند که تحت حکومت حاکم حکیم و زمامدار فیلسوف قرار دارد. خردورزی و اندیشمندی همواره سنت ایرانیان بوده است. چنان که حتی در سیاست خارجی هم این سنت دیرینه خود را در اصل «عزت، حکمت و مصلحت» که توسط مقام معظم رهبری تعیین شده نشان می دهد. سلسله نوشتارهای «فلسفه در دیپبلماسی» تلاشی است در جهت توجه بیش تر به اصل «حکمت» در سیاست خارجی و همچنین اندیشیدین درباره موضوعات مختلف در سیاست و روابط بین الملل، در عصری که اندیشیدن و زمان هر دو کیمیا و البته مشکلات بشری فراوان شده اند. 

سوزاندن چند باره قرآن کریم در آتش جهل و اجازه انجام آن از طرف بعضی کشورهای اروپایی بهانه ای شد تا در اولین بحث از این سلسله نوشتار به موضوع آزادی و اگر دقیق تر بگوییم آزادی لیبرال بپردازیم. 

مفهوم آزادی در لیبرالیسم به طور سنتی بر پایه تفکرات جان استوارت میل است که از اندیشمندان مکتب فایده گرایی به شمار می رود (به طور کلی، فایده گرایی قائل به بیش ترین بهزیستی برای بیش ترین تعداد از افراد در جامعه به عنوان اصل اخلاقی است). در کتاب «درباره آزادی» که از آن به عنوان کتاب مقدس یا انجیل آزادی باد می شود، میل دو بحث را در طرفداری از آزادی مطرح می کند. یکی از این بحث ها بر اصل اخلاق وظیفه گرا استوار است. اخلاق وظیفه گرا (deontological ethics) به طور کلی معتقد است که انسان باید یک کار خوب را ولو اینکه نتیجه آن هم بد باشد انجام دهد. برای مثال، امانوئل کانت معتقد است که انسان در هیچ شرایطی نباید دروغ بگوید و راستگویی، بدون توجه به  نتایج و پیامدهای آن باید سرلوحه بشر قرار بگیرد. پیرو این اصل وظیفه گرا، میل معتقد است که انسان در واقع به عنوان یک موجود مترقی از سایر موجودات متمایز می شود و این ترقی خواهی و پیشرفت هم تنها با استفاده از آزادی محقق می شود. بنابراین، تعریف انسان در اینجا «موجود مترقی» است که همواره در حال پیشرفت است. بر این اساس، انسان موجودی بالغ و عاقل فرض می شود و هر گونه قضاوتی از طرف دیگری که در خارج از چارچوب تشخیص فرد باشد در بهترین حالت تنها می تواند به وی کمک کند (و نمی تواند برای وی تعیین کننده و تصمیم گیر باشد) و در بدترین حالت باعث جلوگیری از پیشرفت وی می شود و به وی اجازه نمی دهد تا به فردیت خود تحقق بخشد. در واقع، ترقی گرا بودن فرد باعث شده تا میل فایده آزادی را به خودی خود ، نه برای چیز دیگری توجیه کند. چون انسان ترقی گراست، پس آزادی برای او احتیاج است بدون توجه به اینکه نتیجه این آزادی چه چیزی می تواند باشد.

دومین دلیل برای طرفداری از آزادی چه در لیبرالیسم و چه در نوشته های میل بر اصل نتیجه گرایی (consequentialist) استوار است. بر این اساس، آزادی بیان مهم و یا حتی شاید بعضی بگویند مقدس است چرا که به کشف حقیقت کمک می کند. این استدلال انسان ها را ممکن الخطا و حقیقت را قابل کشف می داند. بنابراین، در بحثی چون آزادی بیان، به عقیده میل، انسان ها با استفاده از آزادی حتی زمانی که به بی راهه می روند قادر خواهند بود تا اشتباه خود را تصحیح کنند و یا اگر هم که به بی راهه نمی روند، نظری که دیگران در سایه آزادی بیان می کنند باعث تکمیل نظر فرد می شود و بدین ترتیب راه دستیابی وی به حقیقت را هموار می کند. میل همچنین معتقد است که حتی اگر کسی به حقیقت دست پیدا کرده، باز هم باید عقاید وی به چالش کشیده شود چرا که در غیر آن صورت عقاید فرد می تواند به جزمیت برسد.

بر همین اساس است که طرفداران آزادی بیانِ بی قید و شرط، مفهومی با عنوان «بازار آزاد عقاید» را ارائه کردند که در آن افراد نظرات خود را همچون کالا در بازار عرضه می کنند و دیگران هم متناسب با تشخیص خود این عقاید را انتخاب می کنند. بنا بر نظریه لیبرال «بازار اندیشه ها»، دستی نامرئی این بازار را درست مثل عرضه و تقاضا و دیگر شرایط فرضی در بازار آزاد کالا تنظیم می کند. نظریه دست نامرئی که آدام اسمیت، پدر اقتصاد سرمایه داری/ کاپیتالیسم آن را در بحث اقتصاد مطرح کرد بر این عقیده است که بعضی از کالاها خواهان بیش تری دارند و بعضی دیگر اما مشتری فراوانی پیدا نمی کنند و بدین ترتیب سازندگان کالاهای بی مشتری بر اساس اصل عرضه و تقاضا ورشکست شده و از بازار کنار می روند. در بازار عقاید هم اندیشه هایی که به نوعی خریدار نداشته باشند از دور خارج شده و جای خود را به اندیشه های دیگر می دهند.

اما اشکال این دیدگاه در کجاست؟ نکات مثبت و منفی در این دیدگاه وجود دارد. اگر بخواهیم به ابعاد مثبت آن نگاه کنیم، باید بگوییم که آزادی بی قید و شرط می تواند به فرد کمک کند تا راه خود را انتخاب و به نوعی به شخصیت و استعدادهای خود تحقق بخشد. برای مثال، فردی که انتخاب های فراوان دارد می تواند به شیوه امتحان و خطا راه درست را پیدا کند. مضاف اینکه حقیقت هم در دست یک نفر نیست. هیچ کس نمی داند استعداد یک فرد در چه چیزیست و امتحان و خطا می تواند نشان دهد که فرد برای چه کاری ساخته شده است.

اما مشکل در اینجاست که فرد عاقل و بالغ در نظر گرفته شده است. اشکالی اساسی که به مردم سالاری ها وارد است این است که رای یک عالم و رای یک فردی که زندگی خود را به بطالت گذرانده ارزشی مساوی دارد. امروزه در جهانی زندگی می کنیم که نظر همه مهم است. در تلویزیون به طور تصادفی از رهگذران در مورد هر موضوعی پرسیده می شود. در اینترنت می توان درباره هرچیزی اظهار نظر کرد و افراد به نوعی «آزاد هستند» تا هر آن چه می خواهند بگویند. اما سوال این است که آیا نظر همه با هم ارزش یکسان دارد؟ آیا می توان گفت چون اکثریت جامعه رای به موضوعی داده است پس می توان آن را به عنوان حقیقت متعالی معرفی کرد؟ برای مثال، آیا می توان گفت که مجلس نمایندگان می تواند به مردم بگوید که نظریه داروین درست است یا نه؟ بعلاوه اینکه، مثال آزادی برای امتحان و خطا تنها یک فرضیه است در حالی که در زندگی عادی فضا برای امتحان و خطا آن چنان که فرض می شود هم آزاد نیست. فردی که شغل ساخت و ساز را انتخاب می کند به نوعی رضایت می دهد تا آزادی وی محدود شود. فردی که در اردوی تیم ملی فوتبال شرکت می کند قبول کرده که آزادی وی تا حدودی محدود شود. اما آیا همیشه همین طور است؟ مثالی از کشورمان را در نظر بگیرید. فردی که بساز و بفروشی می کند به احتمال فراوان می تواند ثروت زیادی کسب کند. ثروت هم به انسان آزادی می دهد. بر پایه استدلالی این چنینی یا مشابه آن، فردی جوان از خانواده ای فقیر تصمیم می گیرد تا به جای تحصیل در رشته تاریخ به شغل ساخت و ساز رو بیاورد. چقدر این فرد جوان در انتخاب خود «آزاد» بوده است؟ آیا می توان گفت که وی با آزادی حرفه ساخت و ساز را انتخاب کرده است؟ آیا می توان گفت که وی تصمیم خود را کاملا مستقلانه گرفته است؟ اگر جواب تان مثبت باشد، باید آن گفته معروف را یادآوری کرد که «همه برای کارتن خوابی در زیر پل آزاد هستند»! اما تنها فرد فقیر «انتخاب» می کند تا در زیر پل شب را به سر کند.

نکته بعدی درباره روش آزمون و خطا ابعاد آن است. برای مثال، چه مقدار و چه تعداد آزمون و خطا لازم است تا بتوانیم به شخصیت خود، آن گونه که مِیل و علاقه ما می خواهد، تحقق بخشیم؟ چه امکاناتی برای امتحان و خطا لازم است و آیا همه به آن دسترسی دارند؟  آیا هفتاد سال عمر کافی است؟! و اگر هم کافی است، آیا لازم است که از روش تجربه گرایی استفاده کنیم تا به «حقیقت» برسیم؟ برای مثال، شاید فردی بخواهد تا از مواد روان گردان یا الکل استفاده کند، چرا که وی فکر می کند استفاده از این مواد و امتحان کردن این مواد می تواند به بروز شخصیت واقعی وی کمک کند و راه را برای رستیابی به اهداف آینده او هموار کند. اگر این گونه است، پس با خطر اعتیاد به مواد و الکل پس از این «امتحان» چه می توان کرد؟ آیا می توان گفت که فرد استعمال کننده مواد مخدر معتاد نخواهد شد و تنها به دنبال یک بار امتحان است؟ در مثالی دیگر، شاید فردی بگوید که می خواهد از ساختمان چند طبقه به پایین بپرد تا میزان مقاومت خود را امتحان کند چرا که وی علاقه به انجام کارهای سخت دارد و قصد دارد تا در آینده یک ماجراجو شود و در اینترنت با اشتراک ماجراهای خود کسب درآمد کند. آیا باید به وی اجازه پرش از ارتفاع را داد؟!

حال، شاید فردی بگوید که باید به وی اجازه پرش از ارتفاع را داد چرا که این کار به دیگران آسیب نمی رساند. به هر حال، حتی در صورت مرگ هم تنها این فرد جان خود را از دست خواهد داد و به بقیه زیانی نخواهد رسید. به همین سبب، برای مثال، باید به افراد اجازه نوشیدن الکل را داد و تنها آنها را زمانی از این اقدام منع کرد که اقدام به کارهایی چون رانندگی در حالت مستی کنند چرا که در صورت استفاده از الکل در حین رانندگی امکان آسیب به دیگران وجود دارد. سوال این است که این فرد مصرف کننده چه اندازه از دیگران جداست و چه اندازه استقلال در تصمیم گیری دارد؟ برای مثال، هنوز هم در بسیاری از کشورها انجام کارهای مشمئزکننده در معرض عام ولو اینکه مستقیما به دیگران آسیبی نرساند ممنوع است. 

حتی اگر اصل را بر این بگذاریم که این فرد تنها بر بدن خود آسیب می رساند، باز هم آیا قادر خواهیم بود از آسیب آن به دیگران جلوگیری کنیم؟ برای مثال، آیا می توان گفت که فرد باید اجازه ساخت بمب در خانه خود داشته باشد و تنها زمانی که وی قصد استفاده از این بمب علیه دیگران دارد باید وی را از این کار منع کرد؟ همچنین، آیا می توان گفت که همسایه من اجازه نگهداری از مار و تمساح دارد ولو اینکه وی در خانه خود اقدام به این کار می کند و جان کسی را به خطر نمی اندازد؟ نکته دیگر این که در مثال نگهداری از تمساح می بینیم که نه تنها امنیت همسایگان و محله به خطر می افتد و به همین سبب هم در بسیاری از کشورها نگهداری از حیوانات وحشی ولو در شرایط حفاظت شده ممنوع است، بحث دیگری هم برای منع آن مطرح می شود و آن این است که نگهداری از این حیوانات آسیب به حیات وحش را باعث می شود. حال که جان یک مار یا تمساح آن چنان اهمیت دارد که حتی نمی توان آنها را از محل زندگی شان دور کرد، بنابراین چرا جان یک انسانی که می تواند به جهان (به طور بالقوه) خدمت کند نباید اهمیت داشته باشد و قوانین لیبرال باید اجازه دهد تا وی مالک جان خود معرفی شود؟ آیا نباید گفت که حتی اگر خدا هم مالک جان وی نیست پس حداقل وی متعلق به کره زمین، جامعه بشری یا طبیعت است؟ 

اما نکته ای دیگر در اتباط با فرضیه بازار اندیشه ها و اصل آزمون و خطا این است که این تفکر ذره گرا با نگرشی علم گرا (منظور استفاده بیش از اندازه از علوم طبیعی در همه جا و همه زمینه ها) انسان ها را مستقل و همچون در شرایط آزمایشگاهی فرض می کند که هیچ تاثیری بر تصمیم گیری یکدیگر ندارند و همچنین مستقل از محیط عمل می کنند. اما حالا مثال عبور از جلوی یک غذاخوری در زمان گرسنگی را در نظر بگیرید. آیا می توان گفت که بوی خوش غذا هیچ تاثیری بر رهگذران ندارد؟ حتی اگر رهگذری هم از چنان قدرت اراده ای برخورداد باشد که به هر دلیلی به غذاخوری وارد نشود باز هم نباید گفت که ترشحات ذهنی وی و تفکرات وی تغییری پیدا خواهد کرد؟ اصلا بخاطر همین خطر اغوا است که در رسانه ها اجازه تبلیغ افکار تندرو و خطرناک را نمی دهند چرا که خطر ترغیب افراد به قبول آن اندیشه ها وجود دارد. در اینجاست که باید پرسید آیا بازار اندیشه ها واقعا بازاری آزاد است؟ آیا انتخاب های افراد واقعا به شکل مستقل صورت می گیرد؟

تکلیف شرایط نابرابر چه می شود؟ آیا فردی که ابزار بسیار اندکی برای تبلیغ اندیشه های خود دارد می تواند با فردی که از ابزار بیش تر و بهتری برای ابراز عقیده خود بهره می برد رقابت کند و در این بازار داروینیستی پیروز شود؟ ممکن است، اما محتمل نیست! این که گفته شود بشر یک موجود کاملا مستقل است و می تواند در انزوا حرکت کند و به طور مستقل تصمیم بگیرد تفکری قدیمی است که جامعه علم گرای مدرن بر اساس آن استوار شده اما مدت هاست که منسوخ شده، حداقل از نظر منطقی.

مشکل دیگر اندیشه های دروغ و خطرناک است. یکی از این مشکلات اخبار جعلی (Fake News) است. آیا باید قبول کرد که این اخبار و اطلاعات (و اگر حتی بتوان آنها را اطلاعات نامید) باید اجازه رقابت در بازار آزاد را داشته باشند؟ اگر اینکه باید به آنها هم اجازه رقابت داد پس آیا باید در بازار آزاد کالا اجازه خرید و فروش کالای قاچاق و یا اجازه خرید و فروش با پول تقلبی را هم داد؟! این گونه نظرات است که متاسفانه منجر به صدور اجازه خرید و فروش مواد مخدر و روان گردان در بعضی کشورها شده چرا که اگر فرد عاقل، بالغ و مستقل است، بنابراین چرا نباید اجازه خرید و فروش مواد مخدر را داد؟ به هر حال این فرد عاقل و بالغ و مستقل خود «انتخاب» می کند!

اما، نکته دیگر در رابطه با استقلال فکری و شیوه نگرش آزمایش و خطا در مکتب تجربه گرا لیبرال این است که فرد را همیشه یک موجود قابل پیش بینی می داند (چرا که پیش بینی یکی از اصول علم گرایی است) که بعد از رسیدن به سن ۱۸ سالگی به تمام ابعاد تصمیم گیری آگاه می شود، گویی که نوعی وحی از دست نامرئی به وی می رسد و وی حالا آماده تصمیم گیری در هر زمینه ای می شود. جدا از اینکه با یادگیری و تجربه انسان همیشه در حال تغییر است (همانا که قلب را این گونه می نامند چون همیشه منقلب می شود)، باید از خود بپرسیم که این انسان ۱۸ ساله و عاقل و بالغ چقدر در برابر جهان خارج محفوظ است؟ برای مثال، تصمیم گیری یک فرد در زمان خوشحالی چقدر متفاوت تر از تصمیم های وی در زمان ناراحتی است؟ آیا می توان گفت که تصمیم گیری فرد شاد و فرد ناراحت هر دو از یک رویه پیروی می کند؟ جواب منفی به این سوال باعث شده که در بسیاری از کشورها قانونی تصویب شود که افراد را از تحریک باز می دارد. برای مثال، نمی توان به سمت جمعیت تظاهرات کننده ای که خشمگین از فساد در یک بانک است رفته و به آن ها گفت که مدیر بانک فاسد بوده چرا که این کار باعث به خطر افتادن جان مدیر بانک و دیگر خطرات می شود. بخاطر همین هم بود که دونالد ترامپ متهم به تحریک هواداران خشمگین خود در زمان حمله آن ها به ساختمان کنگره است. خود جان استوارت میل مثال جمعیتی را می آورد که در مقابل خانه ذرت فروشی به خاطر احتکار جمع شده اند. به عقیده وی، باید از گفتن سخنان تحریک آمیز علیه ذرت فروش و گفتن اینکه وی باعث گرسنگی مردم می شود خودداری کرد چرا که می تواند باعث تحریک مردم و آسیب به جان ذرت فروش شود. حال، شاید فردی بگوید که تحریک تنها باید در زمان خطر و برای مثال برای جمعیت خشمگین ممنوع باشد و نه در همه حال. به هر حال دلیلی ندارد که بگوییم فرد احتمالا در هر حالتی تحریک می شود. اما حالا مثالی را در نظر بگیرید که فردی هر روز صبح بر سر راه عابرین در بوستانی می ایستند و از مزایای خودکشی صحبت می کند. وی به مردم از خوبی خودکشی و لذت آن می گوید (اصلا وی حتی عضو داعش هم نیست!). شاید در نگاه اول بگوییم که این فرد تحریک نمی کند چرا که تنها نظر خود را در گوشه ای بیان می کند و اینکه عابرین هم ناراحت و یا خشمگین به نظر نمی رسند تا مانند جمعیت خشمگین در مثال ذرت فروش میل دست به اقدامی خطرناک بزنند. حتی فارغ از اینکه شاید افرادی بخاطر ناراحتی در آن بوستان در حال قدم زدن هستند و به طور علنی مورد تحریک قرار گیرند، باید پرسید که چقدر افراد می توانند مستقلانه و بدون تاثیر از این فرد عمل کنند. حتی جدی تر از آن این است که فرد تشویق کننده به خودکشی یک فرد معروف باشد. آیا می توان تصور کرد چه اتفاقی خواهد افتاد اگر فردی مشهور در جامعه اقدام به صحبت در رابطه با «مزایای خودکشی» کند در حالی که که افراد و به خصوص جوانان نسبت به اظهارات قهرمانان شان بیش تر آسیب پذیر هستند. اگر حتی چند فرد با اراده قوی بتوانند مقاومت کنند، آیا می توان گفت که همه قادر به مقاومت هستند؟ بخاطر همین هم هست که در بعضی کشورها حتی نشان دادن سیگار در تلویزیون و به خصوص در فیلم ها و در دست بازیگران ممنوع است.

اما شاید بگوییم که بازار اندیشه ها به هر حال برای ذائقه هر کس کالایی دارد و افراد می توانند بر اساس تشخیص خود عقاید خود را عرضه و یا از عقاید دیگران بهره ببرند. خود این مثال اما مشکلات فراوان دیگری هم دارد.! برای مثال، انسان برای رفع نیاز خود به بازار می رود. تنها افراد کمی برای تفریح به بازار می روند و حتی در آن صورت هم کارایی بازار برای تفریح نیست. اما تا چه میزان انسان ها به بازار اندیشه ها برای حقیقت یابی می روند؟ تا چه اندازه افراد حتی دغدغه حقیقت را دارند؟ بسیار پیش می آید که فردی حتی به دنبال حقیقت می رود نه به قصد یافتن آن بلکه به قصد سو استفاده از آن.

بعلاوه، صرف رفتن به بازار به معنای رفع نیاز نیست. بسیار پیش می آید که خود بازار نیاز را می سازد. کافی است به خانه خود نگاه کنید تا در آن از تعداد وسایلی که شاید هیچ گاه ضروری نباشند متعجب شوید. بنابراین، نمی توان گفت که فرض بازار اندیشه ها فرضیه ای مناسب برای آزادی است. 

همچنین باید توجه داشت که جان استوارت میل در توجیه اول آزادی بیان بر اساس اصل وظیفه اخلاقی می گوید که حقیقت به خودی خود خوب است. سوال این است که اگر حقیقت به خودی خود خوب است، آیا می توان به فردی بیمار مستقیما و بدون هیچ آمادگی گفت که دچار بیماری صعب العلاج شده است؟ یا اگر حقیقت همیشه خوب است، آیا می توان جای کلیدها را وقتی که دزد از ما می پرسد به وی گفت؟ بیان حقیقت همیشه هم خوب نیست. زمانی که فردی حال ما را می پرسد تنها به گفتن «الحمدلله» یا «خوب هستم» بسنده می کنیم. زمانی که وی از روز ما می پرسد تنها به ذکر یک یا دو نکته بسنده می کنیم و همه چیز را توضیح نمی دهیم چرا که نه احتیاجی به آن است و نه وی چنین انتظاری از ما دارد. نه تنها حقیقت همیشه خوب نیست بلکه همیشه هم تنها خوبی نیست. رمان ها، افسانه ها و داستان های علمی – تخیلی را در نظر بگیرید. در واقع آنها حقیقت ندارند، اما باز هم در جامعه بشری نویسندگان رمان را ارج می نهیم، از افسانه ها الهام می گیریم و از داستان های علمی – تخیلی لذت می بریم.

بسیاری از طرفداران آزادی بیانِ بدون هیچ قید و شرطی معتقد هستند که با محدودیت آزادی بیان، این محدودیت ها رفته رفته بیش تر و بیش تر می شود. با استفاده از استدلال «شیب لغزنده»، این افراد معتقد هستند که در صورت شروع محدودیت ها همچون افرادی خواهیم بود که در شیبی لغزنده به سرازیری محدودیت ها سقوط خواهند کرد و بنا براین دیگر قادر نخواهیم بود تا جلوی محدودیت ها را تا زمان از بین رفتن آزادی ها به طور کلی بگیریم. سیمون لی، محقق حقوق دان در دانشگاه بلفست می نویسد که این مثال اساسا اشتباه است چرا که فرض می گیرد که آزادی بیان در حال حاضر بدون هیچ محدودیتی در دسترس است و تنها ترس از این واقعه است که یک محدودیت از جایی شروع شود و ما را در سرازیری نابودی بیاندازد در حالی که هم اکنون بسیاری از قوانین مختلف در جای جای جهان وجود دارد که آزادی بیان را محدود می کند. ادوین بیکر، استاد حقوق دانشگاه پنسیلوانیا آمریکا می گوید که حقیقت هیچ گاه عینی (objective) نبوده است. حتی در رابطه با حقایق علوم طبیعی هم باز این دانشمندان هستند که معیارهای حقیقت را تعیین می کنند. بنابراین، اصلا نمی توان گفت که حتی در علوم طبیعی هم همه چیز عینی هستند. همچنین، کوکس و گلدمن اظهار دارد که حتی کسانی که معتقد به آزادی بیان بدون هیچ قید و شرطی هستند باز هم موافق خواهند بود که قانون آزادی بیان نباید از کسی که در یک تئاتر پرازدحام به دروغ فریاد «آتش سوزی» می زند دفاع کند چرا که این فریاد می تواند باعث به خطر افتادن جان صدها نفری شود که برای فرار به سمت پله ها می دوند. ضمن اینکه آزادی بی قید و شرط اضداد خودویرانگر (self-destructive paradox) است چرا که در نبود هیچ محدودیتی، آزادی منجر به نابودی خود می شود.

در این میان، جان استوارد میل مشخص می کند که تنها معیار محدودیت آزادی، آزار به دیگران است. این اصل که به عنوان «اصل آزار» از آن یاد می شود در کتاب «درباره آزادی» میل این گونه بیان می شود: «تنها هدفی که برای آن می توان به درستی بر هر عضو یک جامعه متمدن، بر خلاف میل او اعمال قدرت کرد، جلوگیری از آسیب به دیگران است». البته باید گفت که «آزار» ترجمه ای دقیق نیست و به نظر می آید که «آسیب» ترجمه بهتری از Harm principle می باشد. این اصل چندان واضح به نظر نمی رسد چنان که خود میل هم تعریف ملموسی از آن ارائه نمی دهد و حتی در جایی هم صحبت از آسیب به منافع جامعه می کند، اما به طور کلی این اصل را بر اساس آسیب به منافع فرد دیگر تعریف کرده اند. برای مثال، میل معتقد است که نوشیدن الکل تا زمانی که به دیگران آسیب نرساند ممنوع نیست. به همین خاطر است که نوشیدن الکل در حین رانندگی ممنوع می باشد. اگرچه به این مثال قبل تر هم پرداختیم، اما باید گفت که بر اساس استدلال میل باید گفت که فردی که به رانندگی در حالت مستی اقدام می کند عملا به دیگران آسیبی نمی زند، بلکه امکان آسیب زدن را داراست. این در نوع خود جالب است چرا که اگر بر اساس احتمال می توان آزادی فردی را محدود کرد، بنا بر این می توان بحث های بسیاری راجع به احتمالات آسیب رساندن بر اساس اعمال دیگران کرد و به نظر می رسد که باید هم این گونه باشد. برای مثال، آیا می توان گفت که بستن کمربند ایمنی باید در حیطه آزادی های فردی باشد و نباید اجباری در انجام آن باشد؟ چرا که با نبستن کمربند ایمنی احتمال آسیب تنها به خود فرد است؟ در آن طرف، هستند کسانی که می گویند در صورت تصادف و مرگ فردی که کمربند ایمنی را نبسته است، راننده خودرو دیگر متحمل مجازات جریمه ای چون قتل غیر عمد و زندان خواهد شد! 

در هر صورت، اصل آسیب بسیار نامشخص است و نمی توان گفت که چگونه این اصل قادر به محافظت از و تامین منافع افراد و جامعه خواهد بود (اگر چه در لیبرالیسم عملا «جامعه» تنها به مجموعه افراد تقلیل پیدا می کند). برای مثال، در جامعه ای مثل ایالات متحده افراد اجازه راهپیمایی با نشان فاشیسم در محلات یهودی نشین و مهاجران هولوکاست را دارند. این هم تفسیر حداقلی از اصل آسیب است که معمولا به اصل «تکان دادن مشت من زمانی متوقف می شود که بینی دیگر شروع شود» بر می گردد به این معنی که آزادی فرد در جایی که منابع فرد دیگر شروع شود محدود می شود. اما همان طور که مشخص است، خوانش حداقلی از اصل آسیب که به نظر می رسد جان استوارت میل هم به آن تمایل داشته (چرا که معتقد بوده نباید آزادی افراد بخاطر توهین محدود شود)، بیش تر متمایل به تعریف بدنی از آسیب است در حالی که آسیب روحی-روانی را در نظر نمی گیرد (یکی دیگر از مضرات نگاه ذره گرا و مادی گرا!). این ها همه در حالی است که اگر نگوییم آسیب روانی بدتر از آسیب بدنی است حداقل به همان اندازه می تواند باعث آسیب به فرد شود. اما حتی در همین آسیب بدنی هم باید پرسید که اصلا چگونه می توان آن را اندازه گیری کرد؟ 

اندیشمندانی چون کنث فینبرگ چندین شرط را اضافه کرده و حتی صحبت از offence principle یا اصل تجاوز کرده اند. بر این اساس، نمی توان گفت که عطسه کردن فردی باعث تضییع حقوق فرد دیگری شده است و به طور کلی تجاوز به حقوق دیگران باید از این سه اصل پیروی کند: 
۱. میزان و شدت عمل: مثلا، اگرچه یک دشنام شاید احتیاج به محدودیت آزادی فرد دشنام دهنده نداشته باشد، اما اگر فردی هر صبح و یا به مدت نیم ساعت به دشنام دادن به دیگری مشغول شود می توان گفت که آزادی وی باید توسط قانون محدود شود.

۲. اجتناب پذیری عمل: برای مثال، شاید فردی به صحبت با خود مشغول شود و در صحبت های خود از واژه های رکیک استفاده کند. اگر این فرد در یک جنگل و به تنهایی به این کار مشغول شود نیازی به محدودیت آزادی وی وجود ندارد. اما زمانی که همان فرد عملی مشابه را در داخل هواپیما که یک محیط سربسته است و افراد نمی توانند از آن به راحتی خارج شوند، مرتکب شود، می توان آزادی فرد را محدود کرد. همچنین، لازم به ذکر است که محدودیت های آزادی می تواند در محیط های مختلف هم تغییر کند. برای مثال، در بسیاری از کشورها دانشگاه ها معمولا از آزادی بیش تری نسبت به مکان های دیگر جامعه برخوردار هستند.

۳. اصل «وولنتی - volenti»: آیا فرد به اراده خود، خود را در معرض خطر قرار می دهد؟ این شرط اظهار می کند که اگر فردی به قبول شرایط خطرناک تن دهد، آزادی وی نباید محدود شود و آزادی وی تنها در صورتی می تواند محدود شود که وی به آن کار مجبور شود. البته به مشکلات این اصل قبلا پرداخته شد و همان طور که قبلا گفته شد اجبار الزاما عینی و ملموس نیست و می تواند غیر مستقیم باشد. بعلاوه اینکه این اصول از طرف یک وکیل و بیش تر در حیطه مسائل حقوقی مطرح شده اند که می تواند بسیار متفاوت تر از فلسفه و موضوع مورد بحث در اینجا باشد.

سوالات بسیاری هست که باید به آن اندیشید. البته باید قبل تر این را گفت که بر خلاف ریاضی، در اینجا هدف حل موضوع نیست و بحث برای فهم و قانع کردن انجام می شود. برخی از سوالاتی که به ادامه بحث کمک می کنند بدین شرح هستند:

آیا می توان بر اساس نیات فرد اقدام به محدودیت و یا عدم محدودیت آزادی فردی کرد؟ چرا مسلمانان عمل سوزاندن قرآن را محکوم می کنند اما عمل مخالفت زبانی با آن را محکوم نمی کنند؟ آیا توهین (به شخص یا جامعه ای) دلیلی برای محدودیت آزادی بیان است و اگر چنین است توهین را چگونه باید تعریف کرد؟ آیا سوزاندن قرآن مساوی با سوزاندن «هر کتاب دیگر» است؟ اگر نه، چرا؟

علی مفتح

نویسنده خبر

دانش آموخته فلسفه و مطالعات اروپایی از بلژیک

اطلاعات بیشتر

کلید واژه ها: دیپلماسی آزادی اروپا لیبرالیسم نئولیبرالیسم دموکراسی جان استوارت میل علی مفتح


( ۶ )

نظر شما :

ارادتمند ۳۱ شهریور ۱۴۰۲ | ۱۲:۲۰
با تشکر از علی آقای مفتح عزیز بابت مباحث ارزنده و ضروری که مطرح کردند، پیشنهاد میکنم در صورت امکان در مقاله یا مقالاتی به مقایسه آزادی و محدودیت و بیان مزایا و معایب هر کدام بپردازند. البته با توجه به اینکه بین آزادی مطلق و محدودیت مطلق با یک طیف پیوسته مواجهیم، میتوان جند حالت خاص در این طیف را انتخاب کرد و آنها را با هم مقایسه نمود. البته با این پیش فرض که ایشان این توانایی را دارند که حتی الامکان از بیرون به این مکاتب فکری نگاه کنند یعنی دست کم تلاش کنند تا با کمترین پیش داوری به این مقایسه بپردازند.
دکتر شاکر ۳۱ شهریور ۱۴۰۲ | ۱۲:۵۸
کاملا با نویسنده محترم موافقم که متاسفانه خرد و خردورزی در جامعه رو به زوال رفته و تنها راه نجات بشر از هیاهوی دنیای امروز بازگشت به اندیشه هستش. به نظر من این باید دکترین دستگاه دیپلماسی کشور باشه تا با خردورزی خودش رو از کشورهای دیگه متمایز کنه و خوانش نوینی از دیپلماسی رو به عنوان دیپلماسی خردمهور به جای دیپلماسی پروپاگندایی- به جهان عرضه کنه. تنها اندیشه است که می ماند و ما بقی پوچ است.
شهروند ۳۱ شهریور ۱۴۰۲ | ۱۵:۵۳
حدود جمع حد است و حدودها به نظر درست نیست
ایرانی ۳۱ شهریور ۱۴۰۲ | ۱۹:۰۲
بسیار استفاده بردیم مقاله ی لازم و مطرح برای آگاهی مردم جامعه و حتی مردم دنیا در این دوره و عصر که بشر سردرگم مفهوم آزادی است می باشد و نوشته ها و راهکارها که دارای نظریه ایی ارزشمند و فیلسوفانه می باشد با تشکر از دیپلماسی ایرانی و با تشکر از نویسنده ی محترم
س هاشمی ۰۴ مهر ۱۴۰۲ | ۱۹:۰۳
جناب مفتح از عنوان این موضوع مهم تشکر می کنم. موضوع آزادی در عرصه های مختلف و در سطوح و همچنین نقاط جغرافیایی گسترده ی گوناگون، معنا و مفهوم مستقل و خاص خود را دارد. اما اگر به آزادی های فردی و حقوق اساسی و عامه ی ملت در جوامع بگریم، آحاد جامعه باید از آزادی بیان و گفتار و اظهار عقاید و ارایه هویت واقعی خود برخوردار باشند. همین آزادی نسبی که محدود می شود، منجر به عدم وجود هویت واقعی افراد در جامعه می شود. شاید بتوان گفت که در جامعه امروز ایرانی بین من واقعی و من آرمانی و من های دیگر فاصله زیاد است. نظریه بسیار جالب و راهبردی داریم با عنوان محرومیت نسبی. یعنی وقتی بر سر راه خواسته ها و امیال افراد جامعه مدام سد ایجاد می شود و محدود هستند، بسیاری از انباشتگی های اعتراضی و ناجنبش و جنبش بوجود می آید که وقتی پای صحبت اکثریت این افراد می نشینیم، دردشان آزادی ست! البته شما و افرادی که فضای خارج از ایران را درک کرده اند و خصوصا اروپا را می دانند که بحث بر سر چه و کدام آزادی ست؟ قاعدتا آزادی که منجر به نظم اجتماعی و ایجاد هنجارها و ارزش ها می شود و رفاه و امنیت و ثبات فکری و روانی و مادی را برای افراد جامعه به دنبال دارد و نه ... ضمنا یک مشکل اساسی در مباحث جامعه شناختی مثل سایر علوم داریم که استنادمان به آرا و نظریات فراگیر اندیشمندان غربی ست و بنظرم این ها در حد خالی الاذهن نبوده اند، کافی هستند و باید مطالعه شوند برای نرمش های ذهنی و وجود پیشینه ها، لذا معتقدم جامعه ایرانی نیاز به جامعه شناس ایرانی دارد و آزادی باید در بستر جامعه ایران توسط خود مردم ایران و آن هم همه ی طبقات و اقشار تعریف و زندگی شود. فکر می کنم، آزادی در جامعه ی ما به شکل زیبا و انسانی اش که گره خورده با معرفت و خرد و اندیشه ورزی ایران فرهنگی ست باید با تکثرگرایی گره بخورد!!! موفق باشید