10 دلیل بر عقب نشینی غیرفاتحانه از افغانستان

۱۱ دی ۱۳۸۸ | ۲۲:۳۰ کد : ۶۴۵۱ اخبار اصلی
نویسنده خبر: دیاکو حسینى
استراتژی جدید باراک اوباما درباره افغانستان و اعزام نیروهای بیشتر به این کشور نه تنها بدین معناست که ...
10 دلیل بر عقب نشینی غیرفاتحانه از افغانستان

استراتژی جدید باراک اوباما درباره افغانستان و اعزام نیروهای بیشتر به این کشور نه تنها بدین معناست که ماشین جنگی ایالات متحده امریکا قادر به از میان برداشتن تهدید طالبان نیست، بلکه اعلام زمان خروج نیروهای بیگانه از افغانستان در اوج ناامیدی نسبت به خاتمه طومار طالبان، نشان می دهد که امریکا خود را برای عقب نشینی غیرفاتحانه نیز آماده کرده است. با همه کمپین های سیاسی در این باره که عقب نشینی از افغانستان و چشم پوشی از پیروزی، نتایج فاجعه بار جنگ ویتنام را مجدداً نصیب ایالات متحده می کند، کمتر کسی بدان باور دارد. این قبیل منفی بافی‌ها نسبت به عراق نیز تا چندی پیش رونق داشت. با این وجود که عراق آشکارا رو به قهقرای جنگ داخلی دارد اما کسی عراق را ویتنام جدید امریکا نمی خواند.

 تا همین امروز کمتر سیاستمداری را در امریکا می یابیم که به خود جرات دهد و ایده نامقبول عقب نشینی غیرفاتحانه را در عرصه های عمومی طرح کند؛ با این وجود به 10 دلیل عمده طرح عقب نشینی بدون پیروزی در آینده نزدیک جذابیت شایان توجهی در ایالات متحده خواهد یافت:

1-  وضعیت دموگرافیک ویژه در افغانستان و تعدد اقوام و قبایل امکان تمرکز قدرت را در دستان طالبان تخفیف می دهد. پشتون ها ستون فقرات طالبان را تشکیل می دهند بنابراین تکیه بر اقوام قبایل رقیب در مبارزه علیه طالبان و نیز کشف و تقویت اختلافات درونی قبایل پشتون موجب تضعیف اقتدار سیاسی طالبان می شود. پشتون‌ها بیش از 40 درصد افغانستان را در بر می گیرند اما در همین میان نیز کشمکش‌های فراوانی میان سران اقوام و قبایل پشتون وجود دارد که تمرکز بر این کشمکش ها از طریق وعده‌های سیاسی و مالی می تواند طالبان را از انسجام سابق بازدارد.

2- تجربه شبه دموکراتیک و قدرت گرفتن قبایل غیرپشتون در ساختار اداری و سیاسی افغانستان هم‌زمان با شکاف های سیاسی درون قبایل پشتون در رابطه با شیوه مدیریتی طالبان در عمل مانع از آن خواهد شد تا طالبان بتواند به قدرقدرت تبدیل شود. به خصوص اگر ایالات متحده بتواند موازنه‌های سیاسی لازم را درون تشکیلات اداری افغانستان به کار اندازد، دموکراسی نیم‌بند کنونی در افغانستان می تواند به تشدید تکثر سیاسی و لاجرم کاهش اقبال طالبان در قبضه قدرت یاری رساند.  

3-  غرب پی برده است که طالبانیزم و القاعده علاوه بر آن که در شبکه پیچیده بین کشوری با مشارکت پاکستان، سومالی، یمن، اردن و عربستان شکل گرفته اند، برآمده از عوامل فرهنگی و سیاسی هستند تا خلا ژئوپولیتیک در این سرزمین. به گفته احمد رشید روزنامه نگار پاکستانی، طالبان در شرایطی آمیخته با ترس، مقبولیت، فرسودگی کلی، خرابی و ویرانی در افغانستان پا گرفته است. طی این روانشناسی ویژه طالبان از محبوبیت گسترده‌ای میان اقوام پشتون بهره‌مند است که بر خلاف جریان دولت سازی در افغانستان، الگوی تابعیت سنتی و غیرمدرن را به نمایش می گذارند. از طرفی حتی در صورتی که آثار حیات القاعده و طالبان در افغانستان محو شود، به معنای خاتمه یافتن جریان تروریسم علیه غرب نیست. پایگاه های القاعده در ده‌ها کشور غیرمسلمان و نفوذ این شبکه‌ها به درون جوامع غربی و بهره‌گیری از دیاسپورای مسلمان که حملات لندن و مادرید را شکل دادند، به صورت منفک و مجزا از طالبان هستند و ارتباطی بی واسطه با افغانستان ندارند.

4-  واژه پیروزی در خصوص "جنگ جهانی علیه تروریسم" سخت نارسا است. فرهنگی بودن سرچشمه‌های شکل گیری طالبان و فلسفه جهاد در تفکر اسلام گرایان افراطی که به شدت واجد آبشخور تاریخی است، مانع از آن می شود تا پیروزی به مفهوم استیصال کامل میلیشیای طالبان محقق گردد. پیروزی بدین صورت میسر خواهد شد که دولت کرزای و نیروهای خارجی کنترل مناطق مختلف را حتی به قیمت دخالت دادن طالبان در پروسه سیاسی بطور نسبی از دستان آنها خارج سازند.

5- مرزبندی میان القاعده و طالبان به لحاظ ساختاری و ماهیت نظامی یکی و سیاسی دیگری، امید به پیروزی بر طالبان را بیش از پیش کم رنگ می سازد. به این نکته باید توجه فراوان داشت که طالبان بر خلاف القاعده یک گروه شورشی است که انگیزه سیاسی در راستای به دست گرفتن کنترل دولت و اعمال حاکمیت بر سرتاسر سرزمین افغانستان دارد. این تعریف بنا بر برداشتی است که CIA در جزوه‌ای با نام «راهنمایی برای تحلیل شورش» در دهه 1980 انتشار داد. طبق این جداسازی مفهومی: « شورش یک اقدام ممتد و هدایت شده نظامی و سیاسی با استفاده از نیروی نظامی نامنظم و سازمان‌های سیاسی نامشروع به هدف کنترل تمام یا بخشی از منابع یک کشور است. اقدامات شورشی – شامل جنگ های چریکی، تروریسم و بسیج سیاسی مانند تبلیغات و سربازگیری و نیز اقدامات بین المللی برآیند کنترل و مشروعیت ضعیف دولتی و افزایش کنترل و مشروعیت شورشگران است. اغلب گروهای شورشی در آرزوی آنان نسبت به کنترل ناحیه‌ای ویژه مشترک هستند. این اهداف با سازمان‌های یکسره تروریستی تفاوت دارد. اهداف سازمان‌های تروریستی شامل ایجاد یا جایگزین ساختن دولت توانمند به منظور کنترل ناحیه یا کشور مشخص نمی شود.» به این ترتیب هرچه القاعده از حمایت تشکیلاتی و ایدئولوژیکی طالبان بهره‌مند باشد، از نقطه نظر ماهوی از طالبان پیروی ندارد. تاکنون تجربه نشان داده که گروه های شورشی نه تنها قابل حذف یا نادیده انگاشتن نیستند بلکه گریزی نگذاشته‌اند جز آنکه درون پروسه سیاسی پذیرفته شوند. ایالات متحده این واقعیت را در کوبا، لبنان، نیکاراگوئه، پاناما، ویتنام و اخیرا در عراق با جذب نیروهای صدری و بعثیان معترض در ساختار سیاسی تجربه کرد.

6- گسیل 30 هزار سرباز جدید به افغانستان و پیوستن هزاران سرباز دیگر از سوی اعضای ناتو به کمپ نیروهای خارجی در افغانستان در شرایطی که به اعتراف نهادها و دولت‌های باختری بخش مهمی از مشکل عدم پیشرفت در مبارزه با طالبان، به ناکارمدی نهادهای سیاسی، خویشاوند سالاری و فساد اداری و اختلافات قومی بازمی گردد، نمی تواند بهره‌ای بیش از اعزام 21 هزار نیروی تازه در سال گذشته داشته باشد. پروسه دولت سازی در افغانستان بدون صرف انرژی بوروکراتیک که اکنون صرف تجارت مواد مخدر و زد و بندهای مقامات پایین دست افغان می‌شود، هیچگاه به سرانجام نخواهد رسید و بدون دولت‌سازی موفق امکان غلبه بر ترتیبات سنتی که طالبان را پرورش می دهد امکان پذیر نیست.

7- افزایش هزینه های نظامی، تلفات انسانی و خستگی افکار عمومی امریکای اوباما را وسوسه خواهد کرد تا در صورت نیاز استراتژی خروج بدون کسب پیروزی را بپذیرد. مطابق با نظر سنجی مرکز تحقیقات Pew در سال 2009 در مقایسه با 50 درصد از رای دهندگان امریکایی که اعتقاد به ادامه حضور در افغانستان داشتند 43 درصد خروج نیروها را از این کشور ترجیح دادند. این ارقام در سال 2008 به ترتیب 61 و 32 درصد بود. هرچند که این آمار تابعی از متغیرهای احساسی و رویدادهای مقطعی، پیوسته در حال نوسان و جابه جایی است و اساسا نمی تواند چندان مرجع استراتژی افغانستان باشد اما در مجموع نشانگر آن است که میزان حمایت‌های عمومی از جنگ افغانستان تا ابد ادامه نخواهد داشت.

8- گروه های تروریستی در افغانستان مانند سایر این دسته از گروه‌ها در شبکه‌ی از ارتباطات و پشتیبانی‌های مالی وایدئولوژیکی قادر به ادامه موجودیت خویش هستند. هسته‌های تروریستی در جنوب آسیا مانند «جماعت الاسلامیه» در اندونزی و «لشکر طیب» در کشمیر که بصورت مستقیم یا غیرمستقیم پیوندهایی با القاعده دارند، صرف نظر آنکه امکان مبارزه همه جانبه با این گروه ها وجود ندارد، تاکنون از جریان جنگ ضدتروریستی نیز برکنار مانده‌اند. بسیاری از این گروه‌ها نه تنها در تفکر اعتقادی به القاعده اقتدا می کنند بلکه از حمایت تشکیلاتی القاعده برخوردارند و از حمایت‌های مالی و اطلاعاتی القاعده نیز بهره می برند. بنابراین مبارزه با القاعده نمی تواند لزوما، ریشه‌کنی این گروه‌ها در کشورهای جنوب آسیا را به دنبال آورد که سهم قابل توجهی در ناامنی جهان غرب دارند.

9-  حتی در صورتی که طالبان مجددا کنترل افغانستان را برعهده بگیرد دیگر احتمال اندکی وجود دارد که تصمیم به تدارک حمله تروریستی دیگری به ایالات متحده را داشته باشد. بازگشت مجدد طالبان به راس هرم قدرت افغانستان بدون تردید پیامدهای جدی را متوجه همسایگانش خواهد ساخت اما بطور مستقیم نمی تواند ایالات متحده را تهدید کند. با تغییر شرایط سیاسی افغانستان و تضعیف قوای طالبان انگیزه تکرار حوادث 11 سپتامبر نیز کاهش یافته است. از طرفی شبکه های تروریستی فراوانی خارج از افغانستان وجود دارند که همچنان ایالات متحده را تهدید می کنند. نابودی کامل طالبان که مستلزم کوششی صد ساله است به معنای هدم این شبکه های وسیع نیست.

10- در سال های گذشته اختلاف نظر اعضای ناتو متاثر از مخالفت‌های عمومی با افزایش نیروهای نظامی در افغانستان شکاف میان متحدان فراآتلانتیک را به حداکثر رساند. لیونل ژوسپن نخست وزیر اسابق فرانسه در یک نوبت گفته بود که هرچند که تلاش علیه تروریسم حیاتی است اما مسئله جهان کاهش اینگونه تلاش‌ها نیست. مخالفت‌های مکرر کانادا، آلمان و چندی دیگر از کشورهای اروپایی ناتو نسبت به اعزام نیروهای بیشتر به افغانستان به اختلاف نظرهای گسترده‌ای با ایالات متحده دامن زد که این اختلافات ناشی از جهان‌بینی یکسره متفاوت این دو در دوران پس از نظام دو قطبی است. باراک اوباما در بلند مدت قادر نخواهد بود که از وقوع و شتاب چنین شکافی مانع شود که در شرایط کنونی با بی میلی افرایش نیروها در افغانستان و هرگونه ماجراجویی جدید در خاورمیانه توأم است.

به طور منطقی این اشارات خاطر نشان می سازند که خروج از خاک افغانستان بیشتر با منافع ایالات متحده در جنوب آسیا سازگار است. رئیس جمهوری امریکا در عباراتی که بیشتر به هدف ژست سیاسی بیان شد، می گوید خروج از افغانستان با احتیاط همراه خواهد بود اما او روشن نمی کند که این احتیاط چگونه می تواند هم‌زمان با کاهش نیروها و سپردن جبهه‌های نبرد به نیروهای افغانی بدون پیشروی طالبان همراه باشد. گرچه نمی توان آینده را به دقت ترسیم کرد اما شواهد فوق روایت دیگری از افغانستان را پیش می کشند که با تصویر پردازی اوباما سراسر متفاوت است؛ روایتی که تا سال 2011 با خروج غیرفاتحانه امریکا از افغانستان به واقعیت روز جهان تبدیل خواهد شد.

دیاکو حسینى

نویسنده خبر


نظر شما :