آنچه در بررسی اختلافات دو سوی اقیانوس اطلس مشاهده می شود

یک روایت متفاوت از پایان جنگ سرد

۱۸ آذر ۱۳۹۸ | ۲۰:۰۰ کد : ۱۹۸۸۰۴۵ اخبار اصلی اروپا
از زمان پایان جنگ سرد تا کنون، همواره یک داستان متداول درباره ماجرای آن شنیده می شود که داستان مورد توجه عمده سیاست گذاران در ایالات متحده و به معنای پذیرش رویکردی خاص در سیاست خارجی است. اما شاید همه این داستان واقعیت نداشته باشد...
یک روایت متفاوت از پایان جنگ سرد

نویسنده: ویلیام اوالد (استاد حقوق و فلسفه در دانشگاه پنسیلوانیا)

دیپلماسی ایرانی: در سال 1929 جورج کنان، یک افسر خدمات خارجی که هنوز تحت آموزش بود، به کنسولگری ایالات متحده در ریگا، لتونی، اعزام شد که نزدیک ترین دفتر سیاست خارجی آمریکا به اتحاد جماهیر شوروی سابق بود. این افسر در 5 سال آینده مرد جوان گنگی در یک مقر دیپلماتیک مبهم بود. وقتش را به مطالعه تاریخ، یادگیری زبان، صحبت با مردم محلی و گوش دادن به تبلیغات سیاسی شوروی کرد. در انزوای کامل به سر می برد و نمایی بسیار محدود از وقایع جهان داشت: نمای قورباغه کوچکی که روی لبه یک حوض بزرگ نشسته است.

البته چشم انداز قورباغه کاربردهای خاص خود را دارد. کنان در قیاس با روسایش که قورباغه های بسیار بزرگتری در واشنگتن دی. سی. بودند، از مزیت نزدیکی جغرافیایی و توانایی قابل ملاحظه در توجه به اتفاقات پیرامون خود برخوردار بود. منظر لو گسترده نبود، اما این امر این امکان را برای او فراهم می آورد تا اتفاقات محلی را از وقایع جهانی تشخیص دهد.

60 سال پس از سفر کنان به ریگا، اتحاد جماهیر شوروی فرو پاشید. چی اتفاقی رخ داد؟ طبق داستانی که به گوش همه رسیده و برخی قورباغه های بزرگ در واشنگتن به آن اعتقاد دارند، ماجرا از این قرار بوده: پس از آنکه دولت های جرالد فورد و جیمی کارتر اعتبار سیاست تشنج زدایی و مصالحه را از بین بردند، رئیس جمهوری رونالد ریگان رویکرد جدیدی اتخاذ کرد. رویکرد او که ساخت اسلحه، تمایل به هزینه دفاعی بیش از اتحاد جماهیر شوروی، استقرار موشک های پرشینگ 2 در اروپا، امتناع از عقب نشینی در ارتباط با ابتکارعمل دفاع استراتژیک، اصرار بر اینکه نباید با کمونیسم کنار آمد و باید آن را در هم شکست، محکومیت امپراتوری شر و دعوت به در هم شکستن دیوار را شامل می شد، سبب شد که رهبری اتحاد جماهیر شوروی با واقعیت مواجه شود، برتری آمریکا را تصدیق کند و شکست را بپذیرد. گفته شده که میخائیل گورباچف به نوعی در این مساله ایفای نقش کرده است. مارگارت تاچر و پاپ جان پل دوم و شاید حتی هلموت کوهل هم احتمالا در این ماجرا نقش داشته اند. اما این داستانی است که به طور گسترده در ایالات متحده و به طور خاص در واشنگتن و به ویژه در آن بخش از واشنگتن که با مسائل نظامی درگیر است، نقل می شود. و باور آن به معنای حمایت از رویکردی خاص در سیاست خارجی است.

بی شک در این داستان حقایقی نهفته است. اما بگذارید به همان چشم انداز قورباغه ای خود بپردازم. این کاملا یک حکایت شخصی است و ادعای علمی بودن آن را ندارم. تنها مزیت آن تقابل با مسائلی است که شاید خیلی سریع و بدون فکر توجه عمومی را به خود جلب کردند و مورد قبول واقع شدند.

در سال های 1985 تا 1987 برای حدود 3 سال در دانشگاه گاتینگن که در «آلمان غربی» قرار داشت، تحت نظارت الکساندر فون هومبولت استیفونگ مشغول به تحصیل بودم. گاتینگتن از نظر جغرافیایی در خط مقدم جنگ سرد قرار داشت. با یک پیاده روی نسبتا کوتاه می شد به مرز آلمان شرقی با حصار، برج های نگهبانی و نگهبانانی که هرگز از جای خود تکان نمی خوردند، رسید. موشک های پرشینگ 2 به تازگی و به رغم تظاهراتی گسترده در آلمان مستقر شده بودند. یوری آندروپوف، دبیرکل اتحاد جماهیر شوروی، به تازگی درگذشته بود. چهلمین سالگرد پایان جنگ جهانی دوم هم پایان یافته بود. هلموت اشمیت، صدراعظم سابق آلمان غربی، گفته بود که مساله اتحاد مجدد آلمان «مساله ای مربوط به قرن حاضر» نیست و منظورش این بود که این مساله احتمالا در قرن آتی نیز حل نخواهد شد. جامعه اقتصادی اروپا بیش از یک دهه راکد مانده بود. وضعیت ژئوپلیتیکی در تعلیق قرار داشت.

بیشتر دوستان من از فارغ التحصیلان دانشگاهی آلمانی بودند که روی تئوری حقوقی و تاریخ حقوقی کار می کردند. شماری هم در بخش حقوق، مطالعات اروپای شرقی را گذرانده بودند. آنها دانشجویانی ممتاز بودند که به شکل های مختلف از طرف دولت آلمان بورس تحصیلی دریافت کرده و به شدت به قوانین غربی علاقمند بودند. یک همایش هفتگی داشتند که عصرها برگزار می شد. بعد از آن گروه به سمت «بیِراشتوبه» حرکت می کرد و در آنجا بود که مباحثات در میانه دود غلیظ سیگار تا نیمه های شب ادامه می یافت.

یک عصر به یادماندنی این چنینی را به خاطر دارم. مسافری از لهستان در آنجا صحبت کرد. او پس از چندین ساعت بحث دانشگاهی و نوشیدنی های بسیار به این مساله اشاره کرد که در جریان خدمات سربازی اش به تانک ها فرامان می داده است. یکی از دوستان آلمانی من هم ناگهان از جا پرید و گفت: «من هم همین کار را کردم.» در آن زمان خدمت سربازی برای آلمانی ها اجباری بود. آنها شروع به قیاس یادداشت های خود کردند.

دوست آلمانی من توضیح داد که رانندگی با یک تانک جدید لئوپارد 2 چگونه است: در سرعت بالا و روی زمین های ناهموار خیلی تکان می خورید و کل تانک می لرزد، اما یک ژیروسکوپ دقیق اسلحه را در سطحی کاملا صاف و قفل شده روی هدف نگه می دارد و تنها کاری که باید انجام دهید این است که یک دکمه را فشار دهید. او افزود: «فناوری آن شگفت انگیز بود.»

لهستانی گفت درباره تانک ها شنیده است. اوضاع در لهستان اندکی متفاوت بود. او 40 تانک را تحت فرمان داشت. در یک روز خوب شاید نیمی از آنها استارت می خوردند. باقی، زباله ای بیش نبودند. او افزود: «اما اهمیتی ندارد. اگر جنگی دربگیرد لازم نیست که نگرانی به خود راه دهید. مردان من نخواهند جنگید. حتی اگر تانک های خوبی به آنها بدهید هم نمی جنگند. آنها میدان نبرد را ترک خواهند کرد.» او اندکی مکث کرد و بعد گفت: «به هر حال... این دومین کاری است که آنها انجام می دهند.»

یکی پرسید: «واقعا؟! اولی چیست؟» 

آنگاه لهستانی به اول شخص تغییر لحن داد و در پاسخ گفت: «اول، خطوط ریلی را قطع می کنیم. این برای فریب روس هاست. بعد از آن یا به خانه می رویم یا تسلیم می شویم یا برای ناتو می جنگیم.» سکوتی طولانی تر حکمفرما شد و من ساده لوحانه پرسیدم: «روس ها از این مساله خبر دارند؟» او با عصبانیت گفت: «البته که می دانند. آنها هیچ دوستی در لهستان ندارند. همه این را می دانند.»

یک فارغ التحصیل اهل بوداپست هم برانگیخته از این گفت و گو شروع به صحبت کرد. او گفت کل بحث بی مورد است. ارتش شوروی آمده است که بماند. نیروهای شوروی نیمی از اروپا را تصرف کرده بودند و برای همیشه در آنجا می ماندند. لهستانی ها هیچ کاری نمی توانستند در مورد آن انجام دهند. آنها فقط فضا را متشنج می کردند. به علاوه، تا 1992 چیزی نمانده بود و بعد از آن، کار اروپای مرکزی ساخته بود.

در آن سال ها مکالمات زیادی را شاهد بودم که همه حول یک محور می چرخیدند: نارضایتی گسترده از اشغال اتحاد جماهیر شوروی، سرخوردگی از قطع روابط با باقی اروپا، این احساس ناخوشایند که شرایط هرگز تغییری نخواهد کرد و نزدیک شدن به سال 1992.

و آن زمان بود که چرنوبیل و آولین مرحله آزادسازی های آزمایشی و کاهش تنش های گورباچف آغاز شد و پس از آن هم سال 1989 رسید؛ مجارستان مرزهای خود را باز کرد و صدها هزار نفر در خیابان ها تجمع کردند و ماجرای جنگ سرد که تا دو سال پیش از آن همیشگی به نظر می رسید، خیلی ساده در هم شکست.

اما این اتفاق چرا رخ داد؟ چه چیزی مردم را به خیابان ها کشاند؟ و اهمیت سال 1992 در چه بود؟

این سوالات را در یک سری گفت و گوهای غیررسمی با شماری از سیاستگذاران در واشنگتن مطرح کردم. بیشتر آنها قورباغه هایی با اندازه متوسط بودند؛ اما چند قورباغه بزرگ هم در میان آنها وجود داشتند. با این حال، هنوز با کسی دیدار نکرده ام که پاسخ این سوالات را بداند. پاسخ های متداول با نوعی گیجی و ابهام همراه بودند.

جامعه اقتصادی اروپا در سال 1986 در وضعیتی موسوم به «یورو سلروسیس» به سر می برد. (واژه ای که هربرت گیرش، کارشناس اقتصادی آلمانی، برای اشاره به رکود اقتصادی اروپا در دهه های 1970 و 1980 به کار برده است.) هیچ اتفاق جدیدی رخ نمی داد و حتی مواردی که مدت ها پیش بر سر آنها توافق شده بود، به مرحله اجرا نمی رسید. کل پروژه دچار رکود شده بود. رهبران جامعه اقتصادی اروپا در سال 1986 در تلاش برای تغییر شرایط، قانون اروپایی واحد را امضا کردند. این مساله چندان مورد توجه ایالات متحده قرار نگرفت. از نظر آنها، این هم یکی دیگر از اجلاس های کسل کننده اروپا بود. اما در این جلسه سال 1992 به عنوان تاریخ هدف برای تثبیت بازار داخلی اروپا تعیین شده بود. ظاهرا این تاریخ که خیلی عادی و بی سر و صدا در غرب تعیین شد، زنگ هشداری را در اروپای شرقی به صدا در نیاورد. این همان چیزی بود که افرادی که با آنها صحبت می کردم، از آن سخن می گفتند. احساس ناامیدی تقریبا همه گیر بود. پس از سال 1992 اروپای شرقی دیگر هرگز نمی توانست خود را به باقی اروپا برساند.
اما همه اینها چه ارتباطی با داستانی از پایان جنگ سرد که به افزایش هزینه های نظامی ایالات متحده انجامیده است، دارد؟ تنها چیزی که می توانم بگویم این است که از چشم انداز قورباغه ای گوتینگن، حتی یک ذره ارتباط هم بین این دو داستان احساس نمی شد. هیچ کسی درباره بودجه پنتاگون یا تا اندازه ای حتی درباره ناتو، صحبتی نمی کرد. اما افراد زیادی در حال صحبت کردن بودن و همه آنها تقریبا به طور وسواس گونه از آینده ای سخن می گفتند که اکنون تحت عنوان اتحادیه اروپا شناخته می شود. (لازم به ذکر است که این نام جدید در سال 1992 در پیمان ماستریخت انتخاب شد.)

کاملا به این مساله واقفم که این صرفا یک داستان روایی ساده است و هیچ پشتوانه علمی ندارد. اما گاهی اوقات، چشم انداز مکان هایی مانند گوتینگن یا ریگا می تواند چیزی را به شما نشان دهد که ارزش فکر کردن دارد. و همانطور که می بینید، فاصله این داستان با داستان آشنای قابل قبول در واشنگتن زیاد است. اما تجمع و تظاهرات میلیون نفری در اروپای شرقی در سال 1989 چه بود؟ آیا دلیلش این بود که به ناگاه متوجه استقرار موشک های پرشینگ 2 شدند؟ آیا این شیوه رفتاری عادی شمار زیادی از مردم است؟ یا دلیلش می تواند چیز دیگری باشد؟

قطعا امکان مطالعه درباره این مساله وجود دارد و آشکارترین راه آن نیز سوال پرسیدن از افراد درگیر است. اما تا آن زمان، باید گفت که روایت متداول قورباغه بزرگ از پایان جنگ سرد هم یک داستان روایی دیگر بی هیچ پشتوانه علمی است که در خلاء و به دور از حوادث در حال وقوع در صحنه شکل گرفته است.

منبع: واحد تحقیقاتی دانشگاه پنسیلوانیا / مترجم: طلا تسلیمی

کلید واژه ها: جنگ سردسیاست خارجی ایالات متحدهاتحاد جماهیر شورویسقوط اتحاد جماهیر شوروی


( ۶ )

نظر شما :

رضا ۱۸ آذر ۱۳۹۸ | ۲۱:۵۲
علت فروپاشی شوروی انقلاب اسلامی ایران بود ک غرب با استفاده از موج آن توانست رقیب دیرینه بدر کند برای همین برای مهار امواج بعدی دشمن خودش خوب انتخاب کرد